Saturday, April 11, 2009

...وشایدرسالت من این خواهد بود
تا دواستکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی چشم در چشم خدای خویش
با هم نوش کنیم

Friday, March 27, 2009




تحویل سال دور از خانه






Saturday, January 17, 2009

لم يكن شيئا مذكورا

بسم الرب العالمين
« لم يكن شيئا مذكورا» چيزي در خور يادكرد نبود .
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما ميشنود
آفريد، نبودم و بودم كرد. اما مرا در خور بهانه اي ميخواست. بهانه پاداشهايش.
روا نيست بي هيچ بهانه نعمتي به پاداشي ديگر ختم شود .آخر من بهانه جو بودم. پر از چرا .
جنين در ميان بطن مادرش چشم و گوش ميخواست چه كند ؟!او اما مرا شنوا و بينا ميخواست ،بر گونه خود.بايد به دنيا ميرفتم. بايد درد تولد را يكبار براي هميشه ميكشيدم، ميچشيدم و اگر ميداتستم چه چيزي در انتظار من است به جان ميخريدم.
ميرفتم تا ببينم و بشنوم، تا بدانم«امشاج نبتليه فجعلنه سميعا بصيرا »
تمام درد تولد در اين بود كه خود بايد متولد ميشدم. ماما و طفل هر دو من بودم.و تولد راه و رسم خود داشت .
_«انا هدينه السبيل» پشت قدمهايش من ايستاده ام. هر چه كرد، برود يا بايستد. من پشت او تمام نعمتهايم در پيش رويش.
سبيل، راهي كه از ميان سه تيغهاي بر آمده و رده هاي فرو رفته ي بي امان ميگذشت. راه براي رفتن است و دره توقفگاه. توقفگاهي بدون چشم اندازي از جاده، جايي خوب براي ماندن براي خوابيدن ... .
نرفتن اما نرسيدن است و نرسيدن بي بهانه ماندن و بي بهانه ماندن كور و كر بودن و دره پر است از كوران و كران .
اما رفتن،
رفتن يعني ميدانم چيزي در انتهاي جاده انتظار مرا ميكشد. رفتن يعني بيم و اميد.
آن روز چه بيمناك خواهد بود اگر در اعماق دره اي يليده باشم ،اگر از ميانه راه بازگشته باشم .
او بندگانش را وعده سلسبيل داده است. بنده اش باشم. تنها بهانه اش همين است. و اين همه پاداش براي كسي كه كمترين كار را كرده، براي كسي كه هيچ نكرده. چه درك نكردني. آخر به چه دليل او اين همه مرا دوست ميدارد؟؟؟
_يتيمي را كنار سفره ات بنشان و به ياد آنچه به تو داده او را مهمان كن . تمرين لطف. شايد كم كم بفهمي ميشود بدون انتظار كسي را دوست داشت، كسي را مهمان كرد و به او بخشيد. شايد ديگر اين همه عجيب به منعمت به ساقيت ننگري.
تو يتيمي، مسكيني، اسيري آخر و ميداني كه مسكين محتاج هميشگي است و اسير چشم به راه و يتيم ناتوان... . هيچ از خود ندارند.‌
آواره اند .
همشان يتيم نوازي ميطلبند. برو بنده او شو. در بازار مكاره دنيا خريدار تو پيدا نميشود. تو خريداري داري كه ان همه خواستار توست. او تو را به بهاي گزافي ميخرد. كار تو در خانه ي اربابت تنها بندگي است. او به تو وده منزلي داده است هميشگي، راحت. «لايرون فيها شمسا و لا زمهريرا »
ارباب تو آنجا ساقي است.سبيل راه سلسبيل موعود است و آنجا نام ميكده ايست شايد كه ساقي تو در آن جام ميگرداند. آنجا جامهايمان را او پر خواهد كرد. «وسقاهم ربهم شرابا طهورا» .
چقدر ديگر بايد بگويد. او هميشه ميگويد. او هميشه د رحال شمردن نعمتهايي است که در انتظارمنند و گفتن از ان روز سخت كه هر چه بيشتر ميگويد شيرينتر ميشود.«انا نحن نزلنا القرآن تنزيلا »
او هميشه ميگويد . هر صبح و هر شام و هر شام و هر صبح . تدريج او پاياني ندارد .
چه ناسپاسم ساقي. او هر روز در خانه من ميزند و من گهگداري در باز ميكتم .كه اگر او نخواهد همين را نيز ...« ما تشآءون الا ان يشاء الله »
ساقيم چه مهربان است. بيصبرانه انتظار مرا ميكشد كه جام سيمينم را پر كند و من بنوشم. اما چشمان بسته ام نميبيند اين منزل اجاره اي در برابر قصري كه او در ميكده اش برايم محيا كرده، چقدر حقير است. او هر روز برايم وصفش ميكندو ميگويد اگر من بخواهم، اي كاش يادم نرود بخواهم. او ميخواهد «فمن شاء اتخذ الي ربه سبيلا »
ساقيا خود بيخودم را ميسپارم به تو... .«يدخل من يشاء في رحمته »

Saturday, January 3, 2009

بهروز غريب‌پور : تهران يك بيمارى مهلك دارد و آن نداشتن جاى قدم‌زدن است

Thursday, December 18, 2008

به مناسبت شب یلدا
شاید بشه اسمش رو گذاشت : طرح اهدای هندوانه های فرهنگی به مناسبت شب یلدا
حتما تا حالا براتون پیش اومده که سر یه قضیه ای سه پیچ خواجه بشید ... و بعد از دو سه بار تفعل زدن و شاهد گرفتن و فاتحه اضافی خوندن و اینها، بالاخره خواجه رو مجبور کنید با تقدیم یکی از اون هندونه های اساسیش، روی شمای سه پیچ رو کم کنه و مجبور بشید با عرض تشکر از محضر خواجه دیوان رو ببندید و راضی از جوابی که شنیدید به زندگی خود ادامه بدید .
الان هم به مناسبت شب یلدا نیت کنید و این هندونه ای که من براتون سوا کردم رو بگیرید و ببرید .......
به شرط چاقو!
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد..........تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
.
.
لطفا اگر با حس نخوندید یک بار دیگه یک سطر برید بالا و با تمام حستون بخونیدش و ازش لذت ببرید

Friday, September 5, 2008

M!Ra(Le


من از آن معجزه تر بودم وقتي باد مي امد و برهان من ميشد .
هنوز لباسهاي خيسم را به يادگار ميان صندوقچه نگاه داشته ام ...
صندوقچه اي كه باغچه اتاقم شده است .. هر روز گلي تازه ميرويد .
نميدانم اين همه بزر در ميان كدام مشت پنهان بوده اند كه اين همه آرام بر خاطره خيس من پاشيده شده اند.
از آن روز آفتابي ميگويم ...
از آن كوير بي آب و علف از آن خشكسالي ميگويم ...
از آن برهوت از سرابي كه هفت نه هفتاد بار پي اش دويدم...
اما هيچ چشمه اي زير پاي هيچ كسي نجوشيد ... هيچ آبي از آسمان فرود نيامد ...
من از آن معجزه ميگويم ...

Wednesday, August 20, 2008

Ins!De


بگشايم اين سينه تنگ! اين دل چون قفس ! اين زندان انفرادي را ؟!!!
كه تا عالم هست بوي تعفن نخواهد رفت

Saturday, August 16, 2008

حال من بي تو

مناسبت!!!
به مناسبت ترک خوردن وجودمان وقتی تو نیستی !!! بهانه ای برای تبریک گفتن این سالروز تلخ و شیرین . شیرینی آمدنش و تلخی نبودن در حضورش

Friday, August 15, 2008

PictoRial ITInerarY t0 Lasib2 ( my B&W day )












Thursday, August 14, 2008

PictoRial ITInerarY t0 Lasib2 ( after sunrise)